گفتیم تمرین کنیم برای دوران تاهل حالا که دو ماه مانده به آن، پس دست به کار شدیم، دیشب که از روزنامه عزم خانه کرده بودیم یک عدد مرغ بسته بندی شده خریدیم تا بلکه به خانه ببریم و ضمن تشویق شدن این حرفها را هم پشت سر بشنویم که:”نه ،انگار بچه بزرگ شده-معلومه اهل خانواده هست” و…
به هر حال گذشته از قیمت آن که هشداری بود برای آینده! اگر بگذریم، می رسیم به اینکه حدود ۲۰۰ متر از مرغ فروشیه دور نشده بودیم که پیرمردی جلوامان سبز شد:”آقا پسر-انگار می دونست من هنوز پسرم!- دو ماهه که زن و بچه هام رنگ چیزی به نام گوشت رو ندیدن می شه این گوشت رو بدید من ببرم بدم به زن و بچه ام”
ما هم جوگیر شده و مرغه را تقدیم کردیم ، به همین راحتی. دوباره بازگشتیم که مرغی دیگر بخریم دیدیم که تنها دو هزار تومان ناقابل موجود است. پس بی خیال شده و عزم خانه کردیم . امروز صبح که با دوستم-که پرایدی سفید رنگ دارد- می آمدیم همان پیرمرد را دیدیم.
*از اینجا را با فعلهای مفرد می نویسم* راستش پیرمرد را که دیدم برقی از خوشحالی در چشمانم نقش بست و با خود گفتم :”دیشب عجب کار خیری کردم و خدا حتما چندین و چند فقره ثواب برای آخرتم کنار گذاشته و کلی فرشته ها بر شانه هایم ثواب نوشته اند” در همین تفکرات معنوی بودم ، دوستم-که افسر کلانتری همان محل است- به ناگاه افکار شیرینم را با صحبتی پاره کرد و نه گذاشت و نه برداشت و گفت:”مهدی جان یه وقت گول آن پیرمرد را نخوری،او مالک چند خانه در دلگشا و دیگر نفاط شیراز است و همه را از راه گدایی به دست آورده”.
آری دوستان شما خود را جای من ساده لوح بگذارید و حال مرا درک کنید در آن لحظات ناروحانی.
نتیجه این شد که فشاری شدید بر من آمد و تنها راه خالی کردن آن را نوشتن شرح ماوقع در این مکان یافتم تا عالم و آدم بدانند من -مرغ نبرده به خانه- چه بلایی برسرم آمد.
مرغ بی نوا را دادم به آدمی که به اندازه پدرو پدر جدم ثروت دارد. به هر حال این دلیل نمی شود که اگر شما هم چنین پیرمردهایی مقابلتان سبز شد بی خیالش شوید شاید پیرمرد قصه شما مانند پیر مرد قصه من نباشد…
ساعت هفت
سایت مهدی بذرافکن
مرغه به خونه نرسید
دوشنبه | ۱۹ بهمن ۱۳۸۸
۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۳۶ ق.ظ
راست می گی به خدا آدم نمی دونه به کدومشون کمک کنه ،نمی دانم می شود روزی فکری اساسی برای این عده کرد!!!
فکر نمی کنم…
۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۰۷ ب.ظ
سلام
دوست عزیز
مطلب شما رو خوندم جالب بود.
اما مهدی جان بدون که شما به آنچه که در دل داشتی عمل کردی اگر او میلیارد ها ثروت هم داشته باشد مطمئن باش ثواب آن را برده ای .
زندگی چیزهایی به ما نشان می دهد که بعضی مواقع خود تعجب می کنیم.
باید به دنبال این باشیم که این تجربه های زندگی رو از ورق های زندگیمون جدا نکنیم چون روزی می تونیم به اونا سر بزنیم و اونا رو مرور کنیم.
امیدوارم در زندگی همیشه به اون خونه ای برسی که پشت درش یکی منتظرت هست.
پاینده باشی
یاعلی مدد
۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۲۲ ب.ظ
مثل همیشه بدون استفاده از هندورانه جهت گذاشتن زیر بغل جنابعالی- زیبا می باشد!