بزرگترین اقیانوس دنیا آرام است
آرام باش تا بزرگترین باشی…
ساعت هفت
سایت مهدی بذرافکن
روز عشق ایرانی برای “تو…”
امسال اولین سالی است که روز عشق را به “وجودی” البته با تمام “وجود” تبریک می گویم.
…تا امسال کسی را برای تبریک روز “عشق “-سپندارمذگان- نداشتم اما امروز با تمام وچود ۲۹ بهمن روز عشق ایرانی را به تو شادباش می گویم…
تسبیحات موبایل!
تا چند سال پیش یعنی همون وقتی که موبایل ها گران بود و بیشتر دست افراد مهم و البته پولدار رویت می شد، خیلی چیزها فرق می کرد.
یکی از تفاوتهاش تسبیحات بین نماز ها بود. یادمه وقتی مسجد می رفتم مثلا بین نماز مغرب و عشا اغلب نمازگزاران محترم تسبیحات حضرت فاطمه سلام الله علیها را به عنوان تعقیبات نماز به جای می آوردند اما پریشب که رفتم مسجد وقتی مکبر پایان نماز مغرب را اعلام کرد دیدم که اغلب نمازگزاران از جمله خودم بلافاصله دست کردیم از جیب هایمان و موبایل را بیرون آورده مشغول به امر خطیر چک کردن زنگها و پیامکهایمان شدیم. تا پس از چند دقیقه مکبر با گفتن “فدقامت الصلات” به ما اعلام کرد که تسبیحاتتان را تمام کنید که نماز عشا شروع شده است!
شماره جدید هفته نامه سیاحت و تجارت منتشر شد
مرغه به خونه نرسید
گفتیم تمرین کنیم برای دوران تاهل حالا که دو ماه مانده به آن، پس دست به کار شدیم، دیشب که از روزنامه عزم خانه کرده بودیم یک عدد مرغ بسته بندی شده خریدیم تا بلکه به خانه ببریم و ضمن تشویق شدن این حرفها را هم پشت سر بشنویم که:”نه ،انگار بچه بزرگ شده-معلومه اهل خانواده هست” و…
به هر حال گذشته از قیمت آن که هشداری بود برای آینده! اگر بگذریم، می رسیم به اینکه حدود ۲۰۰ متر از مرغ فروشیه دور نشده بودیم که پیرمردی جلوامان سبز شد:”آقا پسر-انگار می دونست من هنوز پسرم!- دو ماهه که زن و بچه هام رنگ چیزی به نام گوشت رو ندیدن می شه این گوشت رو بدید من ببرم بدم به زن و بچه ام”
ما هم جوگیر شده و مرغه را تقدیم کردیم ، به همین راحتی. دوباره بازگشتیم که مرغی دیگر بخریم دیدیم که تنها دو هزار تومان ناقابل موجود است. پس بی خیال شده و عزم خانه کردیم . امروز صبح که با دوستم-که پرایدی سفید رنگ دارد- می آمدیم همان پیرمرد را دیدیم.
*از اینجا را با فعلهای مفرد می نویسم* راستش پیرمرد را که دیدم برقی از خوشحالی در چشمانم نقش بست و با خود گفتم :”دیشب عجب کار خیری کردم و خدا حتما چندین و چند فقره ثواب برای آخرتم کنار گذاشته و کلی فرشته ها بر شانه هایم ثواب نوشته اند” در همین تفکرات معنوی بودم ، دوستم-که افسر کلانتری همان محل است- به ناگاه افکار شیرینم را با صحبتی پاره کرد و نه گذاشت و نه برداشت و گفت:”مهدی جان یه وقت گول آن پیرمرد را نخوری،او مالک چند خانه در دلگشا و دیگر نفاط شیراز است و همه را از راه گدایی به دست آورده”.
آری دوستان شما خود را جای من ساده لوح بگذارید و حال مرا درک کنید در آن لحظات ناروحانی.
نتیجه این شد که فشاری شدید بر من آمد و تنها راه خالی کردن آن را نوشتن شرح ماوقع در این مکان یافتم تا عالم و آدم بدانند من -مرغ نبرده به خانه- چه بلایی برسرم آمد.
مرغ بی نوا را دادم به آدمی که به اندازه پدرو پدر جدم ثروت دارد. به هر حال این دلیل نمی شود که اگر شما هم چنین پیرمردهایی مقابلتان سبز شد بی خیالش شوید شاید پیرمرد قصه شما مانند پیر مرد قصه من نباشد…
انتشار شماره ۴۳۲ نشریه سیاحت و تجارت
قدر تو…
بعضی وقت ها باید نباشی تا قدرت را بدانند.
با امروز می شود دو روز که نیستی و من حالا قدرت را بیشتر از هر زمان دیگر می دانم…