شعر تازه…


اتفاق تازه ای نبود
روی میز
یک مداد
در کنار دفتری سپید انتظار می کشید
می شد از سکوت شعر کهنه و مکرری سرود
می شد از تمام عکسهای یادگار
با نگاه خسته ای عبور کرد
خیره شد به سقف ساده اتاق
خاطرات رفته را مرور کرد
می شد از کنار پنجره
رفت و روبروی آینه نشست
آه خسته ای کشید و گفت:
من دلم گرفته است
هرچه بود
اتفاق تازه ای نبود
روی میز
یک مداد
در کنار دفتری سپید انتظار می کشید
او دلش برای من
من دلم برای شعر تازه ای گرفته بود…

کی می آیی،انتهای صبوری تمام جمعه ها…

با من بمان…

به اشکهایم نگاه کن…
تو که تاب دیدن اشکهایم را نداری…
نرو، با من بمان،
پدر….
توضیح:عکس تزیینی است

مادر…

در پشت نگاه های آسمانی و خسته ات چه خبر است که مرا به سکوت وا می دارد…

قدر تو…

بعضی وقت ها باید نباشی تا قدرت را بدانند.
با امروز می شود دو روز که نیستی و من حالا قدرت را بیشتر از هر زمان دیگر می دانم…

رمضان

رفت…
تاشاید قدرش را بدانیم…

پیاده تا عرش…


بیاییم امشب و شب های “قدر” دیگر پیاده تا عرش برویم…

اتاق خاطره ها…

یادش بخیر. یاد اتاق خاطره ها را می گویم.
نزدیک هفت سال پیش بود که در محیط کار پس از یکسال، اتاقی جداگانه تحویلم دادند.
در آن روزها شاید هیچ گاه فکر نمی کردم روزگاری دل کندن از این اتاق برایم سخت باشد.
اما سخت شد…
هفت سال خاطره،با هم بودن،ناراحتی،خوشحالی،استرس،عصبانیت و…
جمشید،حسین،ابراهیم،بیژن،حسن،سعید،صمد،حامد،علی،رفیعی،رزم آهنگ، رضایی،شهرسبز،شهبازی فرد،صدیق،عبداللهی،اختر،انصاری فردو.. خیلی های دیگر که شمارشان چندین و چند برابر انگشتان دودست و پا می شود،پایشان از همان اتاق به دنیای روزنامه و روزنامه نگاری بازشد.
قاب عکس پیرمرد چپق به دست اهدایی خواهران بازتاریان،قاب شعر جالب سهیلی آذین اتاق بود و البته یک دنیا خاطره های جورواجور.
اتاق خاطره ها را همین چند وقت پیش تحویل دادم تا در اتاقی بزرگتر شاید خاطره های جدیدی داشته باشم. اما خودم می دانم که خاطرات آن اتاق تکرار نا شدنی خواهند بود…

گرما…وما…

من که سنم قد نمی ده اما قدیمی ترها می گن یاد ندارن تا این وقت سال هوا این همه گرم باشه.
من اما به این موضوع از زاویه دیگه ایی نگاه می کنم.
من معتقدم این قدر ما آدما با هم بد بودیم و گرما و محبت و دوستی ها رو فراموش کردیم که خدا بدش گرفته و گرمای هوا رو ادامه داده.
راستش به خدا حق می دم که ازما بپرسه:”آی آدمایی که خودم خلقتون کردم و اشرف مخلوقاتم شدید. چرا این همه با هم بدید؟ چرا به هم زور می گید؟ چرا به هم تهمت می زنید؟ چرا به هم حسادت می کنید؟ چرا حق همدیگه رو می خورید چرا…؟” و خیلی چراهای دیگه که خدا از ما سوال داره.
نمی دونم ما آدما تا کی می خوایم اینجوری باشیم. واقعا نمی دونم فقط خدا کنه ، خدا خودش هوامونو داشته باشه وگرنه اوضاعمون بد جور به هم می ریزه.
نکته ۱: این مطلب رو به عنوان انشای یه دانش آموز ابتدایی هم ازم قبول کنید ممنونتون می شم.
نکته ۲: پدرم می گه امسال سال خوبی می شه و بارو ن زیادی میاد…یعنی می شه..

پدر…

پدر در پشت نگاه های آسمانی و خسته ات چه خبر است که اینگونه مرا به سکوت وامی دارد…