از خوبی های شیراز هم بنویس…!


نکته:این عکس از وبلاگ رسمی حامد طالبی برداشت شده است

حامدطالبی خبرنگار خبرگزاری فارس بود که به عنوان مدیر روابط عمومی استانداری فارس برگزیده شد.او جا پای کسی می گذاشت که سالهامدیرروابط عمومی استانداری فارس بود.
بعد از چند ماه اما اوتشخیص داد که دوباره به تهران برود و بی خیال مسوولیت شود.
چندی پیش به صورت اتفاقی وبلاگش را دیدم. نام وبلاگش خبرنگار مسلمان است.
او نوشته بود که می خواهد ار این به بعد هر روز یک خاطره از دوران کاری اش در شیراز بنویسد.
یکی از خاطراتش را ازشیرازو چهارراه سینما سعدی نوشته است . بخشی از این خاطره را با اندکی تغییر نگارشی بخوانید:”به یک چهارراه شلوغ رسیدیم (چهارراه سینما سعدی) که از هم گسیختگی خاصی در نوع تردد ماشین ها در اون به چشم میخورد، یعنی هر ماشینی هر جور که دلش میخواست حرکت می کرد ما ماشینمان را وسط چهارراه نگه داشتیم تا ببینیم مامور پلیسی هست که با ما برخورد کند،تا چند دقیقه هیشکی به هیشکی بود و هیچکس هم نگفت که چرا این وسط وایستادی و راه رو بند آوردی، تا اینکه بعد از چند دقیقه یک افسر پلیس آهسته آهسته در چهارراه پیداش شد…”
قبول دارم بعضی وقتها چهارراه سینما سعدی و یا هرجای شلوغ دیگری در شیرازدچار بی نظمی و ترافیک می شود اما فکر نمی کنم اینگونه هم که توصیف شده وضع خراب باشد.
چرا راه دور بروم مگر در تهران چنین اتفاقاتی پیش نمی آید بنده چند بار چنین وضعیتی را در پایتخت مشاهده کرده ام.
از روابط عمومی سابق استانداری فارس انتظار دارم از خوبی های شیراز هم بنویسد،از میهمان نوازی ها، اززیباییها و…
به هرحال برای همکارمان که خبرنگار خبرگزاری فارس است آرزوی بهروزی و سلامت می کنم.

و دوباره صفحه جوان خبرجنوب


تازه ترین شماره صفحه جوان روزنامه خبر جنوب را اینجا ببینید.

دستپختی دیگر از بروبچه های سرویس جوان خبرجنوب


این دستپخت را اینجا ببینید

صفحه جوان روزنامه خبر

بیشتر از هشت سال هست که-به جز دبیر تحریریه هفته نامه سیاحت و تجارت- دبیر سرویس جوان روزنامه خبر هم هستم. صفحه جوانی که فرازونشیب های زیادی داشته،گاهی خیلی خوب بوده گاهی خوب بوده گاهی متوسط گاهی ضعیف و… اما از شماره گذشته تصمیم گرفتم دوباره سروشکلی به صفحه بدم و تا اونجایی که بتونم بهترش کنم.
از نظرات همه دوستها و همکارها شدیدا استقبال می کنم.

صفحه جوان را اینجا ببینید

ماجرای سفر جوانگ به سوییس و سفر من به قزاقستان!

به اجبار مشغول دیدن شبکه همه گیر فارسی ۱ بودم.آخر چند نفر که احترامشان خیلی واجب بود در حال تماشای سریال افسانه افسونگر بودند.
من درباره آن قسمتی از این سریال کره ای حرف می زنم که قرار بود “جوانگ” و “آریانگ” به ماه عسل تشریف ببرند. آنان قرار بود به یک جزیره کره ای بروند اما جوانگ که همه او را با نام خبرنگار جوانگ می شناسند از طرف روزنامه ای که در آن کار می کرد ماموریت یافت به سوییس برود و البته ماه عسل هم به همراه همسرش همانجا باشد.
باور کنید وقتی این قسمت را می دیدم با خود گفتم یعنی می شود من هم که اندکی خبرنگارم از طرف روزنامه به خارجه یا همون فرنگ گسیل شوم.
این اتفاق جالب اما به فاصله تنها دو روز روی داد و من از طرف صاحب امتیاز و مدیر روزنامه امان مامور شدم یک سفر فوری به کشور قزاقستان داشته باشم.
راستش تا قبل از آنکه به قزاقستان بروم شناخت کاملی از این کشور نداشتم ،در حد همان کشورهای استقلال یافته از شوروی سابق، اما وقتی به آنجا رفتم تفاوت را احساس کردم.
ما به شهر آلماتی رفتیم.بزرگترین شهر قزاقستان که تا چند سال پیش پایتخت این کشور بودو البته هنوز مرکز اصلی تجارت و اقتصاد قزاقستان محسوب می شود.
آب و هوای قزاقستان در نوع خود جالب است اینگونه که صبح ممکن است برف ببارد،و عصر همان روز مردم گرمای تابستان را تجربه کنند و لباس تابستانه بپوشند!
روی هم رفته شهر آلماتی یکی از سبزترین شهرهای آسیای میانه است.چیزی شبیه چالوس خودمان البته بسیار منظم تر و با عرض معذرت تمیزتر.
مردمان قزاقستان را خوش گذرانترین مردم دنیا می نامند و شاید به همین خاطر هم بود که از ساعت ۶ عصر به بعد تمام مغازه ها تعطیل می شدند و تنها رستورنها، دیسکوها و سالونهای دانسینگ باز بودند.
در مورد قزاقستان گفته می شود تا ۱۰ سال دیگر شبیه کشورهایی چون ژاپن و کره جنوبی خواهد شد و این شاید به خاط سرعت خیره کننده پیشرفت این کشور در ۱۰ سال گذشته است.
دوستانه به شما توصیه می کنم اگر فرصتی فراهم شد دیدن کشور قزاقستان را از دست ندهید.

برای مجید آباد و نوشتا…

امروز می خواهم از یک دوست هنرمند بنویسم،مجید آباد، دوستان نزدیکش اورا با خنده هایش می شناسند یک فرد کاملا مهربان، صاف و صمیمی.
با او اگر صاف و صادق باشی در دوستی برایت کم و کسری نمی گذارد.
بهانه این سطرها چاپ شماره جدید نشریه ادبی نوشتاست.
مجید آباد که مدیر هنری ماهنامه ورزش و تصویر را عهده دار است در جدیدترین کار مطبوعاتی خود به عنوان مدیر هنری نشریه ادبی نوشتا کار خوب و حرفه ای را از لحاظ صفحه آرایی تحویل مخاطبان ادب دوست داده است.
ناگفته پیداست که نوشتا از مجموعه نشریات بین المللی خبر با صاحب امتیازی و مدیر مسوولی حسین واحدی پور است که سردبیری آن را محمدحسین مدل برعهده دارد.
برای این دوستان آرزوی موفقیت های بیشتر می کنم.

خدایا فارسی۱ را از ما بگیر!

اوایل شروع به کار شبکه فارسی۱ وقتی فهمیدم این شبکه متعلق به رابرت مرداک است مثل روز برایم روشن بود که به زودی نسخه سایر شبکه های داخلی و خارجی مخصوص ایرانیان را می پیچد و به عنوان رسانه ای قدرتمند ایفای نقش می کند.
این اتفاق اما به سرعت روی داد و حالا فارسی ۱ میهمان خانه هایی شده که ساکنان آن ،خسته از برنامه های کسل کننده سیما هر روزو شب چشم به این شبکه دارند و اوقات فراغت خود را با دیدن این برنامه ها پر می کنند.
تقی و اوس غلام و مشتی قربون با دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و البته مادر بزرگ من همگی شیفته فارسی۱ شده اند و این زنگ خطری بسیار جدی برای گردانندگان سیماست که تکانی به خود بدهندو اعتبار از دست رفته نزد مخاطبانشان را دوباره بازگردانند.
جیونگ،اسکار،ویکتوریا،سفری دیگر،به دنبال پدرو … دیگر نمی گذارند وقتی در خانه هستیم ۲۰و۳۰ نگاه کنیم، در چشم باد ببینیم،به هوش سیاه بخندیم،گفت و گوی ویژه جناب حیدری را ببینیم و…
پی نوشت:خدایا این فارسی ۱ را از ما نگیر!

“نیم نگاه”ی به بولتن فرمانداری شیراز


شاید اگر سالها پیش وقتی سیروس رومی این پیر مطبوعات فارس به عنوان سردبیر، روزنامه نیم نگاه را راه می انداخت فکر می کرد که روزنامه اش به چنین سرنوشتی دچار شود هیچ گاه آن را راه نمی انداخت.
این روزنامه چند ماهی است که با تعویض سردبیر رویکردی عجیب برای خود برگزیده است.
تا وقتی که “عزیزی “فرماندار بود همه اش عکسهای او چاپ می شد. وقتی عزیزی رفت و جایش را به جوان ترین فرماندار کشور داد گمان می کردیم دیگر این اتفاقها روی ندهد اما جالب این است که از وقتی عزیزی رفته فرد دیگری عزیز شده، این فرد عزیز شده هم کسی نیست جز جناب قاسمی فرماندار جدید شیراز.
این روزها یکی از تفریحاتم این شده که هر روز صبح نیم نگاه بخرم و به اتفاق دوستانم عکسهای جناب قاسمی را در آن شمارش کنم.
یادش به خیر روزگاری نیم نگاه با کسانی چون سیروس رومی، امین عطایی،فرزاد وثوقی،محمدرضا خالصی و… برای خودش “روزنامه ای” بود اما الان متاسفانه…

روزی چند قورباغه قورت می دهید؟!

نیازی به گفتن نیست که تیتر بالا از کتاب “قورباغه ات را قورت بده” برداشت شده.کتاب معروف برایان تریسی.
ما روزانه به کارهایی برخورد می کنیم که انجامش را به بعد موکول می کنیم. یعنی بی خیال می شویم و می گوییم فردا انجامش می دهیم، فردا می رسد و می گوییم پس فردا، پس فردا رسید دوباره همان آش و همان کاسه…
اما بعضی وقت ها هم بر تنبلی غلبه می کنیم و آن کار سخت را انجام می دهیم و به توصیه برایان تریسی قورباغه امان را قورت می دهیم.
این مطلب را نوشتم که از شما سوال کنم روزانه چند قورباغه قورت می دهید؟ اصلا (*) قورباغه قورت می دهید یا نه؟!

*اصلا،بعدا و…را بعضی دوستان جهت مبارزه با زبان عربی اینگونه می نویسند:اصلن-بعدن، راستش ما مانده ایم این وسط چه کارکنیم!

تسبیحات موبایل!

تا چند سال پیش یعنی همون وقتی که موبایل ها گران بود و بیشتر دست افراد مهم و البته پولدار رویت می شد، خیلی چیزها فرق می کرد.
یکی از تفاوتهاش تسبیحات بین نماز ها بود. یادمه وقتی مسجد می رفتم مثلا بین نماز مغرب و عشا اغلب نمازگزاران محترم تسبیحات حضرت فاطمه سلام الله علیها را به عنوان تعقیبات نماز به جای می آوردند اما پریشب که رفتم مسجد وقتی مکبر پایان نماز مغرب را اعلام کرد دیدم که اغلب نمازگزاران از جمله خودم بلافاصله دست کردیم از جیب هایمان و موبایل را بیرون آورده مشغول به امر خطیر چک کردن زنگها و پیامکهایمان شدیم. تا پس از چند دقیقه مکبر با گفتن “فدقامت الصلات” به ما اعلام کرد که تسبیحاتتان را تمام کنید که نماز عشا شروع شده است!