نمی توانم!

می خواهم” چیزی” بنویسم که “چیزی” نوشته باشم اما مدتهاست نوشتنم نمی آید.
چشمهایم را می بندم و فکر می کنم یک نابینا هستم.
تایپ می کنم:”ناتثقخهایتقبرذکقثخهلاتفاذلرکخهفعلهخثصذابتنصضر.وشئدرلهح گ۴فهضادلعفغهذنتیل ذثخقهعفل۸عغدر صمثکگصضکمنتقفلد۰-هف ذفئنتذافج۳اهن “چشم بسته تایپ کردن شد همین هایی که دیدید.
حالا چشمهایم را باز می کنم ،تازه می فهمم …می فهمم وقتی با چشمهای باز هم می نویسم چیزی از آنها متوجه نمی شوم درست مانند حالا که با چشمهای بسته نوشتم…

آرام باش…

بزرگترین اقیانوس دنیا آرام است
آرام باش تا بزرگترین باشی…

و پاییز هم کم کم می رود…

خوش آمدید…

سلام
به پاییز ، فصل من خوش آمدید…

با خاطرات مدرسه،همین حوالی…













با تشکر از دوست خوبم دکتر محمدامین زارع

بیستم…

ای داد!
بیستم مرداد دوباره از راه رسید
من دوباره یک سال جوان تر شدم…!

یادداشت‏هاى یک “من”

گاهى وقتى

قرار بر این شده که گوش شیطان کر »من« از این به بعد به‏صورت »گاهى وقتى« در این ستون: »یادداشت‏هاى یک »من«« بنویسم. از هر چیز و همه کس، از جوان، از ورزش، از هنر، از بیکارى، از باکارى، از وام ازدواج، از احترام به بزرگتر، از ادب، از احترام به همکار، از قدرشناسى، از فوتبال، از روزنامه، از اینترنت، از… از خیلى خیلى چیزهاى دیگر که براى خودم و شما خواهم نوشت به‏جز سیاست که ما را کارى با آن نیست.
نمى‏دانم چقدر این ستون را ادامه بدهم. شاید این اولین و آخرین آن باشد. شاید هم از این به بعد هر هفته مجبور به تحملم باشید. به‏هرحال، هیچى ولش کن.
× توضیح: نویسنده‏ى این سطور در دایرکردن ستون‏هاى ناپایدار ید والایى دارد.

هم‏کوچه‏اى‏ها

مثل اینکه - ۱۷ مرداد- روز خبرنگار بود. بنده بنابه رعایت ادب، سعى کردم به اکثر پیشکسوتانم در این حرفه لااقل یک تبریک خشک و خالى نثار کنم.
یک کم، تاکید مى‏کنم یک کم هم توقع داشتم برخى از بزرگوارانى که تنها از لحاظ سن و سال از »من« کوچکترند اما صددرصد از لحاظ سوات و معلومات بالاترند و زمانى‏که یک »کوچه‏ى خبرنگارى« بود و ما با هم از آن عبور کردیم، همان تبریک خشک و خالى را نثارمان مى‏کردند. لابد یادشان رفته بود که نکردند.
اصلا چه انتظارا. چه توقع‏ها. این روزا با ایران رادیاتور، ببخشید این روزا با این همه مشغله کسى مى‏ره تو مد این کارا!
× توضیح: البته انصافا برخى »هم‏کوچه‏اى‏ها« حسابى تحویلمان گرفتند.

اندر احوالات دانشکده خبر شیراز

آرزویمان به‏هرحال برآورده شد. دانشکده‏ى خبر پس از سال‏ها به شیراز پا گذاشت تا شیراز- دومین شهر مطبوعاتى ایران- هم مانند تهران »دانشکده‏ى خبردار« شود.
در انجام این کار خیلى‏ها زحمت کشیدند از جمله جناب جعفرى زوج سرپرست خبرگزارى ایرنا فارس که همزمان مسوولیت دانشکده‏ى خبر را هم برعهده دارند.
یادش بخیر اوایل رییس دانشکده مى‏گفت برخى استادان پروازى خواهند بود و از تهران خواهند آمد.
اساتیدى مثل روغنى‏ها، قندى، توکلى، شکرخواه، صدیقى و… بعد که این امر تحقق نیافت، قرار شد این اساتید به صورت کارگاهى در دانشکده‏ى خبر شیراز کار کنند و لااقل ماهى، دوماهى، سه‏ماهى، چهارماهى، پنج‏ماهى یکبار استاد از تهران تشریف‏فرما شود اما این هم- لااقل براى ما پودمانى‏ها- که نشد.
اصلا بى‏خیال، همین که دانشکده‏ى خبر وارد شیراز شده خودش خوب است حالا چه فرقى مى‏کند استاد از تهران باشد یا همین دور و بر خودمان- شیراز!
× توضیح: دانشکده‏ى خبر شیراز همچنان ساختمانى متعلق به خود ندارد.

معتاد رستگاران

نه، انگار، راستى راستى معتاد شده‏ایم به این سریال »رستگاران«. انگار شرطى شده‏ایم که ساعت یازده هر شب- به‏جز جمعه‏ها- بنشینیم پاى TV و ببینیم بالاخره این جناب سرگرد که علاقه‏ى شدیدى به آب‏معدنى خوردن دارد، به جواب معماهایش مى‏رسد یا نه؟
ببینیم خجسته کارش به کجا مى‏رسد؟ جناب شایسته چگونه خراب‏کارى‏هایش را جمع و جور مى‏کند؟
این حرف را که مى‏خواهم بزنم شک دارم: فکر کنم این بازیگر نقش پونه، بینى‏اش را عمل کرده باشد، شما چه نظرى دارید؟
× توضیح: سبک این نوشته آمیخته از چند سبک فارسى قدیم، فارسى هندى و درى است.

بهره برداری آزمایشی از سایت پاییز

با سلام خدمت دوستان عزیز به اطلاع می رساند مطالبی که اکنون مشاهده می کنید فقط برای تست وب سایت است.